نقد برنامه گوتا

Kritik des Gothaer Programms

کارل مارکس نقد برنامه گوتا را با این کلمات به پایان می‌برد: گفتم و روحم را آزاد کردم. لوئی آلتوسر، فیلسوف مارکسیست، در 1982 دستنوشته‌ای با عنوان «دربارة اندیشة مارکسیستی»[ii]، و پیتر لاینبَو، تاریخدان مارکسیست، چند ماه قبل، در پی‌نوشتِ بازبینی‌شده‌ای از ترجمة جدید نقد برنامه گوتا با عنوان «کمون‌ها به‌مثابة اهرم‌های بازآفرینی اجتماعی»[iii]، نوشتۀ خود را با همین کلمات آغاز می‌کنند.

آلتوسر، می‌گوید که مارکس، از آنجا که نمی‌خواسته نقدش را بدلیل ملاحظات حزبی چاپ کند[iv]، این جملات را در تنهایی خود گفته و در کشویِ میزش گذاشته است. آلتوسر در ادامه، اشاره می‎‌کند انگلس به ببل نوشته که «مردم چنین تصور می‌کنند که از اینجا تمام اعمال حزب را هدایت می‌کنیم، حال آنکه شما و من به خوبی می‌دانیم که ما عملاً هیچ دخالتی در امور حزبی نداریم و اگر قبلاً هم دخالتی می‌کردیم، عملاً در جهت تصحیح اشتباهات نظری‌ای بود که از نقطه‌نظر ما حزب مرتکب می‌شد.»[v]. او تفکیکِ قائل‌شده بین دو حوزه عمل و نظر را در این جملات، از سویِ کسانی که خود را نظریه‌پردازِ اتحاد عمل و نظر می‌دانند، نوعی «لغزش زبانی و علامت» می‌داند که «به منطقِ هیولاوارِ واقعیتِ تحریف‌شده‌ای که خود را برای مدت مدیدی اندیشه مارکسیستی نامیده است، وارد شده است». رسالتِ متن آلتوسر از این‌جا به بعدْ پرداختن به این «تفکیک» و «تحریف» است. او با مرور مجدد سیر تحول اندیشه مارکس و انگلس، به اینجا می‌رسد که تفکیک نظر و عمل در نسبت بین مارکس و انگلس، بین دو تکانة نبوغ می‌توان دید. انگلسِ وضعیت طبقه کارگر انگلستان و مانیفست، پایه نظریِ خود را با نوشتنِ آنتی‌دورینگ به سخره می‌گیرد و مارکس می‌داند که باید از حماقت فلسفیِ خودش در سرمایه با نوشتنِ فصلِ معلق و ادغام‌نشدة  انباشت بدوی در نظریة ارزش یا نکاتی در مورد واگنر جدا شود. آلتوسر نسبت خودش را با اندیشة مارکسیستی «بازی‌کردن در این بین» می‌داند و اعلام می‌کند که احزاب کمونیستی زمانه‌اش «مرده‌هایی هنوز سرِپا» هستند که در درون استثمارگر و متداخل در دستگاه قدرت (اتحادیه‌های کارگری‌ای که قدرت شوراهای کار و احزابی که قدرتِ شهرداری‌ها را در دست دارند) هستند و «اگر مارکسیسم مرده است، ما هنوز می‌توانیم در آن چیزی برای فکرکردن به سرمایه‌داری، نزاع طبقاتی … و طبقات … و نهایتاً امپریالیسم … پیدا کنیم.» تناقض آشتی‌ناپذیر بین تکانه‌های نبوغِ مارکس و انگلس با محفظه‌کاری احزاب و اتحادیه‌ها، به نظر آلتوسر حقیقت زمان اوست که باید منهدم شود؛ انهدامی که با همة مشکلاتش، «در خیزش نسلِ جدید جوان در جهان» محقق خواهد شد. خیزشِ نسل جدید آلتوسر در جهان، عملاً یا ماهیتی صرفاً سلبی، انتزاعی و آشوب‌گرایانه دارد یا به اشکال مختلف و با قدرتی بیش از پیش سرکوب می‌شود. تتمة آنچه او اندیشة مارکسیستی می‌خواند نیز در واقعیت فرومی‌پاشد. آلتوسر مرده‌ای که هنوز سرپاست را روایت می‌کند. او در این آخرین سال‌هایش، خودش را روایت می‌کند، و در حالِ احتضار، روحش را با سپردنِ کارِ جهان به نسلِ جدید جوانان، برای همیشه در عذاب نگه می‌دارد. هیچ روحی در روایت مرگِ تاریخی‌اش و فراخوان‌دادن به آیندگان برای تغییر جهان، آزاد نمی‌شود.

پیتر لاینبَو، در طرح مسأله‌اش با جملاتِ پایانی نقد برنامه گوتا، می‌پرسد «روح مارکس چیست؟ چگونه آن را نجات داد؟ ما چه باید بکنیم؟» قضیه گویا از این قرار است که به حزقیالِ پیامبر وحی شده که «اگر من به شخص شروری حکم مرگ دهم و شما به او اخطار نداده و با منصرف کردن از شرارت او را نجات نداده باشید، آن شخص بخاطر گناه خود می‌میرد، اما من شما را مسئول مرگ او می‌دانم. در صورتی که به او هشدار داده باشید و او به کارهای شریرانه خود پافشاری کند، بخاطر گناه خود مرده، ولی شما وظیفه خود را انجام داده‌اید.». اگرچه انگلس این جمله را 30 سال پیش از این در وضعیت طبقه کارگر در انگلستان (1844) برای تحقیر بورژوازی به کار برده بود، اما به تعبیر لاینبَو این جمله در این مقطع زمانی ناشی از این است که «برای لحظه‌ای مارکس و انگلس را به این اندیشه می‌اندازد که از حزب نوپای سوسیالیست آلمان فاصله بگیرند»، اما علی‌رغم انتقاداتی که داشتند، به همکاری با حزب و تحذیرِ شرارت بزرگ، یعنی سرمایه‌داری ادامه می‌دهند. به نظر لاینبَو، ما نیز باید چنین کنیم، یعنی شرارت را، مشخصاً «نژادپرستی، پدرسالاری، استعمارگرایی و نابودی محیط‌زیست، که چهار ساختار مخرب سرمایه‌داری‌اند»، فریاد بزنیم. لاینبَو در طرح ایجابی‌اش، و در خوانشِ تاریخی‌اش از فعالیت و ماحصلِ فکریِ مارکس، همه‌چیز را در نهایت در کمون خلاصه می‌کند. در جای‌جای متن می‌نویسد که «مارکس در تابستان 1871 در لندن زبان روسی را آموخت و مقاله‌های چرنیشفسکی درباره مالکیت اشتراکی زمین را مطالعه کرد … شورش‌های مقاومت شيخ المقراني در پیِ مصادره زمین‌های اشتراکی در الجزایر و کمون پاریس همزمان بود و مارکس در 1882 دو ماه آنجا حضور داشت … چنانچه اریک هابسبام می‌گوید: این دیدگاه که مارکس و انگلس سرسختانه از ترسیم آینده جامعه کمونیستی آینده خودداری می‌کردند، تنها بخشی از واقعیت است. مارکس تصاویر را با قلم‌مو و رنگ روغن نمی‌کشید، او عکس می‌گرفت. یعنی او به دنبال کمون در جنبشی واقعی بود. هابسبام می‌گوید مارکس [در دوران اقامت خود در الجزایر] به یک بیانیه نظری تحریک شده بود که گرچه احتمالا جدید نبود، اما تا به حال توسط وی به طور علنی تنظیم نشده بود. … وِرا زاسولیش[vi] در سال 1881 طی نامه‌نگاری‌هایی با مارکس دارد، از او می‌پرسد که آیا کمون‌های روستایی، اوبشچینا[vii]، می‌تواند در جهتِ سوسیالیستی بسط داده شود یا اینکه به تاریخ باستان می‌پیوند. مارکس در پاسخ مفصلی که برای او می‌نویسد نتیجه می‌گیرد که «کمون اهرم بازآفرینی اجتماعی در روسیه است». برای لاینبَو، دیکتاتوری پرولتاریا هم، به همین نحوْ معنای انحلال دولت و تشکیل و تشکلِ کمون‌ها را می‌دهد. روح او در آخرین روزهای سال 2020 در فریاد “زنده‌باد کمون”، قرار است آزاد شود. باشد که آزاد شود!

آلتوسر در شرایطی بحث خود و راهکارهایش را طرح می‌کند که احزاب و اتحادیه‌هایی کارگری هنوز حضور و قدرت قابل‌توجهی در بخش‌های بزرگی از جهان دارند. خود او از اعضای ارشد حزب کمونیست است و حلقة فکری فرانسه تا حد زیادی از او متأثرند. یعنی به لحاظ اجتماعی نیروی مؤثر و قدرتمندی است که در افولی تاریخی بسر می‌برد، و در مقابل لاینبَو در شرایطی می‌خواهد روحش را آزاد کند که قدرت سازمانیِ نیروهای اجتماعی عملاً از دست رفته است و نیاز به بازآفرینی مجدد را در خود حس می‌کند. آلتوسر در جایگاه قدرتِ اجتماعی قرار دارد و افسرده و خسته از کهنگی و درماندگیِ سازمانی، استعفا می‌دهد. لاینبو در مقابل، اگرچه در بطنِ پاگیریِ تحولات اجتماعی و خیزش‌های اجتماعیِ جوان است، در جایگاه ضعف قرار دارد. توان تغییر اجتماعی‌اش محدود به نوشتن در مجلات چپ، عضویت و شرکت در محافل و ارائة راهکارهای انتزاعی و شعارهایِ پوچی است که به‌خوبی نشان از فاصلة او از قدرت تغییر اجتماعی دارد. آلتوسر در حال تفویض قدرت است و لایبنو به دنبال دستیابی به آن. نتیجة روندی که آلتوسر در آن قرار دارد، خروج از شکل سازمان‌یافته اجتماعی (یعنی بخشی از دستگاه قدرت)، به شکل جنبش‌های عمومی و اجتماعی است، در حالی که نتیجه‌ای که لایبنو دنبال می‌کند تشکل‌دادن به جنبش‌ها و موج‌های عمومی موجود، یعنی جنبش‌های سیاهان، زنان، محیط‌زیست، کارگری و …، در قالب کمون‌هایی خیالی است. آلتوسر فرتوت، فروبسته و سنگینِ میراثِ مبارزات تاریخی است و لایبنو تازه‌نفس، خیال‌پرداز و ماجراجویِ جنبش‌های جدید است. این وضعیت دوگانه‌ای است که بسیاری از نیروهای (عموماً ضعیفِ) کنونی در ایران، که مترصد بحران‌ها و تحولات اجتماعی یکی دو دهة اخیر و خواستار تغییر در وضع کنونی‌اند، در آن قرار دارند. گویی یا باید میراث مبارزات ناکام تاریخی را بر خود بار کرد و روح خود را اینگونه آزاد کرد، یا اینکه ماجراجویانه بلم کوچک و ضعیف خود را به امواج و جنبش‌های جاری سپرد تا بلکه جان سالم بدر برد.

مارکس و انگلس تا تاریخ انتشارِ نقدْ در دو تجربه تاریخی امیدوارکننده درگیر شده‌اند و خود را به انقلاب نزدیک و نزدیک‌تر می‌بینند؛ در 1864 تشکیل بین‌الملل اول و 1871 کمون پاریس (و البته انتشار جلد اول سرمایه در 1867). از آنجا که فاصله‌شان تا انقلاب بسیار کم است، باید در وضعیت دوگانه‌ای میان صراحت هرچه بیشتر و گشودگی و بردباری تاکتیکی در متحدساختنِ احزاب و نیروها، به حرکت خود ادامه دهند. از این‌روست که در نقد برنامه گوتا تأکیدشان بر این است که در شرایط کنونی بجای نوشتن برنامه برای حزب، بهتر است برنامه عملِ مشترک و هماهنگ برای قدرت‌گرفتن و گرفتنِ قدرت، تدوین شود. به همین دلیل، علیرغم تندی‌هایی که دارد، جملات برنامه را تدقیق و بازنویسی می‌کند و بخصوص در بخش برنامه‌های عمل و مطالباتِ برنامه، با دقت آن‌ها را سطح‌بندی و تصحیح می‌کند. مارکس و انگلس در این سال‌ها خود را به پیوستنِ ایجابی به تاریخ نزدیک کرده‌اند. مسیرشان را مشخص کرده‌اند و در قالب انبوهی از تفاسیر و تحلیل‌های انضمامی و در طی روزها و سال‌های متمادی، فهمشان از تاریخی که در آن سر می‌کنند را ارائه کرده‌اند. همه ظرفیت‌های تاریخی موجود را رصد کرده، سنجیده و از آن‌ها بهره می‌گیرند. دائماً قدرت خود را برآورد می‌کنند و گام‌به‌گام به پیش می‌روند. در بررسی و موضع‌گیری با هیچ واقعه و خط و ربطی غفلت نمی‌کنند. خود را و خواسته‌هایشان را به تعویق نمی‌اندازند و در بالاترین سطح حساسیت نظری و عملی قرار می‌گیرند. یک دم در واقعیت تاریخی و وجودی‌شان آرام نمی‌گیرند. نه پابند مرده‌ریگ مبارزات ناکام پیش از خود می‌مانند و نه با سهل‌انگاری و خیال‌پردازی، به هر آنچه پیش می‌آید، پروبال می‌دهند. تنها نیرویی با این مشخصات، می‌تواند روحش را آزاد کند و از آن پس، بی‌وقفه و با تمام توانش، حرکت کند.

[i] Dixi et salvavi animam meam

[ii] Louis Althusser. On Marxist Thought. Translated by Asad Haider and Salar Mohandesi. Viewpoint Magazine. September 12, 2012.

[iii] Peter Linebaugh. The commons as the fulcrum for social regeneration. New Frame. 12 Nov 2020.

[iv] انگلس پانزده سال بعد متن را در 1875 منتشر می‌کند.

[v] کارل مارکس و فردریش انگلس. نقد برنامه گوتا و دو نامه. ترجمه ع. م. بیجا. بی تا. ص 50.

[vi] Vera Zasulich

[vii] obshchina

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.