BLACK MIRROR

BLACK MIRROR

کافه‌ها پر از آدم، سالن انتظار بیمارستان‌ها شلوغ؛ همه اعضای خانواده، یک شهر، یک کشور چشم به صفحه تلویزیون دوخته‌اند. قرار است یک نمایش بزرگ برپا شود. نمایش آمیزش نخست وزیر و یک خوک! چهره‌ها هیجان‌زده است. نمایش شروع می‎شود؛ چهره‌ها وحشتزده و بعد منزجر می‌شود و تنها اندکی بعد شرم روی صورت‌ها نقش می‌بندد. دیگر هیچکس نمی‌تواند به نگاه‌کردن ادامه دهد. نمایش تمام می‌شود و نمایش‌گردان خود را به دار می‌آویزد.

اولین قسمت سریال آینه سیاه این‌گونه مخاطب را روی صندلی میخکوب می‌کند. ایده‌ای غیرمعمول، آنارشیستی و در عین حال پرمخاطب! آینه سیاه نام سریالی ساختۀ چارلی بروکر است که در سال‌های 2011 تا 2014 در شبکه چهار تلویزیون انگلستان و بعد از جذب مخاطب‌های فراوان از سال 2016 تاکنون در شبکة آمریکایی نتفلیکس پخش می‌شود. این سریال، روایت گسترده‌ای (در حد چندین فصل و ساعت و سال) از تکنولوژی‌های جدید (شبکه‌های اجتماعی، هوش مصنوعی، ربات‌ها، رسانه‌های جدید و …) و تأثیرات سیاسی-اجتماعیِ کنونی و آتی آن‌ها در زندگی جوامع انسانی است. سریال به لحاظ محتوایی به چهار محور تقسیم می‌شود:

نمایشِ نقد

به‌سادگی، به آدم‌هایی تبدیل شده‌ایم که به تماشای آمیزش نخست‌وزیر و خوک می‌نشینیم[i] (The National Anthem)، یا در سیرکِ مجازات یک مجرم شرکت کرده و با گوشی‌های خود از آن فیلم می‌گیریم[ii] (White Bear)، گاهی هم با هشتک‌هایمان در توییترْ «مرگ بر…» سر داده و منجر به مرگ افراد “نابهنجار” می‌شویم[iii] (Hated in the Nation). گسترة مقاومت در آینه سیاه معمولا در دو سرحدِ تماشاچی صرف و شورشی طرد شده قرار می‌گیرد[iv] (The Waldo Moment).

در قسمتی دیگر، منتقدینْ جذبِ سیستم شده و از نقد خود برای استحکام وضع موجود بهره می‌برند. دوگانه آنارشیسم/اصلاحات در آینه سیاه به شدت نمایان است. پسری که در یک دنیای مجازی طبقاتی زندگی می‌کند، (دنیایی که افرادی که اضافه وزن دارند، کارگر می‌شوند و دیگران برای بدست آوردن امتیاز و ثروتِ بیشتر، صبح تا شب روی دوچرخه‎‌ای ثابت پا می‌زنند) تصمیم می‌گیرد برای انتقاد از سیاست‌های سلبریتی‌محور و طبقاتی با تهدید به خودکشی در صحنه آنلاین نمایشْ کل سیستم را زیر سوال ببرد. اما چه می‌شود؟ با تمجید داوران از این نمایش فوق‌العاده، جذب سیستم شده و به بخشی از برنامه‌های تلویزیون تبدیل می‌شود؛ بخش هیجان‌انگیزی از آن[v] (Fifteen Million Merits).

اما خود آینه سیاه در نمایش این تباهی چه نقشی دارد؟ یعنی آیا خود نیز به بخشی از سیستم موجود بدل می‌شود یا در مقابل آن می‌ایستد؟ آیا صرفاً تماشاچی یا نمایش‌دهنده وضعیت است؟ آیا می‌توان صرفاً تماشاچی یا نمایش‌دهنده وضعیت بود؟ تفاوت نویسنده آینه سیاه با جوانی که علیه دنیای مجازی طبقاتی دست به شورش می‌زند و در نهایت تبدیل به بخش هیجان‌انگیز و نمایشیِ “شورش” می‌شود چیست؟ خود این متن چه نقشی بر عهده دارد؟ این متن تمایل دارد که در پرمخاطب‌ترین رسانه‌ها نشر و دیده شود. پرمخاطب‌ترین رسانه‌های امروز کدامند؟ در کنترل چه کسانی هستند؟ آیا متنی در نقد رسانه‌های قدرتمند می‌تواند در درون همان رسانه منتشر شود و آنرا به چالش بکشد؟ یا عملا در آن حل می‌شود و به بخشِ “انتقادی” آن (مناسب برای “روحیه” افراد منتقد) بدل می‌شود؟

مخدوش‌شدن مرزها

تمرکز اصلی این سریال روی تکنولوژی و اثرات آن بر زندگی بشر است. آینه سیاه با درآمیختن هنرمندانه امروز و آینده، در تصویری ملموس به ما نشان می‌دهد که چگونه تکنولوژی به مرور ما را در خود می‌بلعد. بخشی از اتفاقات در برخی از قسمت‌ها کاملا مربوط به تکنولوژی و موضوعات روز است. برخی از قسمت‌ها مربوط به آینده تکنولوژی است که البته از دید انسان امروزی قابل تصور بوده و بعضی قسمت‌ها نیز آینده‌ای کاملا علمی-تخیلی را تصویر می‌کند. مرز بین اکنون و آینده سیال می‌شود. نکته اصلی آنجاست که شما خود را در آینده می‌بینید در حالی که بسیاری از موضوعات، مناسبات، شرایط و امکانات مربوط به اکنون شما است.

برای مثال زندگی یک زوج را تصور کنید که با هم به مهمانی می‌روند، طبق معمول سر کارشان رفته و مسائل روزمره را دنبال می‌کنند؛ یک زندگی معمولی؛ فقط اینکه آن‌ها می‌توانند برای مرور خاطرات خود، با فشار دادن یک دکمه، از طریق تراشه‌ای که در مغز آن‌ها جای‌گذاری شده است، هر آنچه در مقابل چشمشان گذشته است را برای همگان نمایش دهند[vi] (Entire history of you). اینجاست که مخاطب متوجه می‌شود وقایع در آینده رخ داده است، این سریال اگر امروز ما نباشد، فردای ما است. در آینه سیاه واقعیت‌ها عموماً برای ما برساخته و موجب شده تا مرز تشخیصِ درست و غلط را از دست بدهیم. این واقعیت‌ها با کمک فضای مجازی ایجاد شده‌اند. تکنولوژی امکان تغییر و وارونه‌سازی واقعیت را به ما داده و موجب می‌شود تا سربازان در جنگ با برنامه‌ای که مغزشان را کنترل می‌کند، مردمان عادی را همچون زامبی ببینند و این‌گونه راحت‌تر بتوانند به اسم نجات بشریت از دست موجودات خطرناک، اقدام به کشتن آن‌ها بکنند[vii] (Men against Fire).

آیا خود آینه سیاه آگاهی واقعی به مخاطب خود عرضه می‌کند یا آگاهی کاذب؟ آیا بعد از دیدن هر قسمت از آینه سیاه به مقابله با ایدئولوژی کاذب در جامعه خود برمی‌خیزیم؟ یا به انتظار قسمت بعد آن می‌نشینیم؟ آیا مرزهای خیال و واقعیت، آینده و اکنون، درست و غلط، مرزهایی کاملاً مخدوش است که نتوان در آن تصمیم درستی گرفت؟ شخص/جریان/طبقه‌ای که واقعیت را خیال، و دروغ را راست جلوه می‌دهد و منافعی از این کار می‌برد.

آینه سیاه در واقع مشغول انجام این کار است. یعنی به ما می‌گوید که سربازها در جنگ به‌گونه‌ای برنامه‌ریزی می‌شوند که آدم‌های عادی را موجوداتی وحشتناک ببینند. حتی کسانی که این برنامه‌ریزی‌ها را انجام می‌دهند نیز قیافه و منصب و ملیت مشخص دارند. خب؟ پس الان چه باید کرد؟ همین که نشان دهیم آگاهی موجود می‌تواند کاذب باشد، کافی است؟ برویم قسمت بعد تا باز هم نشان دهیم که آگاهی بازهم می‌تواند کاذب باشد؟ نویسنده و کارگردانِ آینه سیاه سعی می‌کند با تلمیح و اشاره زیرپوستی دربارة جنگ عراق و افغانستان و سوریه نکاتی را به ما، در حالی که پای برنامه‌های نتفلیکس نشسته و چیزی می‌خوریم، یاد بدهد؟ این فیلم‌ها و سریال‌ها با بودجه‌ها و درآمدهای کلانی که دارند، چه ربطی به قربانیان جنگ دارند؟ ما، وقتی چیزی درین‌باره می‌نویسیم، چه ربطی به چارلی بروکر، آینه سیاه، نتفلیکس، جنگ، سوریه، عراق و ایران داریم؟

بازتولید وضع موجود

در قسمتِ شیرجه[viii] (Nose Dive) آدم‌ها برای بدست آوردن لایک بیشتر، حاضرند هر مصیبتی را به جان بخرند. آینه سیاه دنیایی را به نمایش کشیده که در آن «لایک‌کردن»، بخشی از نظامِ مالی است. شما زمانی خانه دلخواهتان را در محله‌ مرفه شهر خواهید داشت، یا زمانی می‌توانید به جمع خاصی بپیوندید که تعداد لایک‌های حدنصاب را داشته باشید. اینجا است که شما دچار ازخودبیگانگی شده و برای رسیدنِ آرزوهایتان از انجام هیچ کاری برای گرفتن «لایکِ بیشتر» کوتاهی نمی‌کنید.

آیا هدف آینه سیاه نقد نظام طبقاتی است یا تکنولوژیک شدن دنیای امروز ما یا هر دو؟ تعداد لایک‌های آینه سیاه در شبکه‌های مجازی چقدر است؟ تا چه میزان این سریال برای گرفتنِ لایک مخاطبان تلاش می‌کند؟ تعداد مخاطبانِ بالایِ این سریال بود که نتفلکیس را به دنبالش فرستاد. سازنده فیلم، غیر از این سریال، شو‌های تلویزیونی نیز دارد، که در آن مشغول خنداندن انتقادی است؛ مثلِ مهران مدیری، لبخندبه‌لب، پرمخاطب، کنایه‌آمیز، منتقد، زِبِل در پول‌درآوردن، حرفه‌ای در درست‌کردن و تقویتِ انحصاراتِ رسانه‌ای، بزن‌وببند و … .

آینه سیاه از گرفتاری، فساد، کثافت، خون، خطرات احتمالی، مسائلِ مخدوش‌شده، بدبختی‌ها، بینوایی‌ها و هرآنچه که تند و زننده است، پول و قدرت و انحصار می‌سازد. بعد از اینکه پول و قدرت و انحصار را به‌دست می‌آورد، چه خواهد کرد؟ پول و انحصار و قدرت بیشتر بدست می‌آورد. یعنی هر کس از « گرفتاری، فساد، کثافت، خون، …» چیزهایی گفت یا ساخت، همین مسیر را طی خواهد کرد؟ نه. ولی فهم مسیرهایی که به این سمت می‌روند، در ابتدا یا میانة حرکتشان چقدر سخت است؟ مگر همین سایت برای بدست‌آوردن مخاطب تلاش نمی‌کند؟ چه مسیری را طی خواهد کرد؟ اگر توانست مخاطب‌های زیادی را جلب کند، بعد از آن چه خواهد شد؟ چه کسانی/جریان‌هایی به سراغش خواهند آمد تا آن را در خودشان حل کنند؟ آیا به صدایِ گروه‌های خاص یا عامی بدل خواهد شد؟ بروکر و مدیری صدای چه کسانی هستند؟ “مردم”؟ همه “مردم”؟ همه “مردم” به غیر از تعداد محدودی از صاحبان قدرت و ثروت و انحصار؟

یعنی می‌شود (بالقوه یا بالفعل) جزو آن بخش محدود بود ولی همزمانْ صدایِ آن بخش بزرگ‌ترِ بینوا هم بود؟ یعنی می‌توان مقامِ “حرام‌لقمه‌گی” را با نقدِ “حرام‌لقمه‌گی” به دست آورد؟ یعنی می‌توان فقر و فلاکت و آوارگی را به فقرا و مفلوکان و آوارگان فروخت و جیب و قوه‌شان را خالی‌تر کرد؟ فهمیدن این موضوع چقدر سخت است؟ اصلاً بعد از اینکه این موضوع روشن شد، قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ یعنی مثلاً همینجا ما بعد از اینکه چنین چیزی را گفتیم، چکار خواهیم کرد؟ بساط “حرام‌لقمه‌گی” جمع خواهد شد؟ ما هم به آن خواهیم پیوست؟ جلوی آن خواهیم ایستاد؟ چگونه؟ یعنی بعد از اینکه این مطلب نوشته و خوانده شد، دقیقاً چه اتفاقی خواهد افتاد؟

ویرانشهر

آینه سیاه را در کل می‌توان نمایشِ ویرانشهر دانست، که البته با ورود به شبکه نتفلیکس، این جنبه پررنگ‌تر شده است. در قسمتِ نتفلیکسیِ سریال[ix] (Metal Head) سگ‌های آهنی بخش‌های از جهان را تسخیر کرده و به دنبال آخرین بقایای بشریت هستند. آینده منحوس بشر به شیوه‌ای هالیوودی به ما نمایش داده می‌شود. این ویرانشهر به گونه‌ای بازنمایی می‌شود که گویی تکنولوژی است که بر انسان و مناسبات او و کلیت زندگی او سیطره پیدا می‌کند. به همین ترتیب نیز نجات از این ویران‌شهر نیز منوط به ایستادن در مقابل تکنولوژی می‌شود.

آیا می‌توان گفت آینه سیاه در مقابل تکنولوژیِ قدرتمند رسانه‌ای در سطح جهانی می‌ایستد؟ یا باید گفت بیشترین بهره را از آن می‌برد؟ یعنی آینه سیاه به آنچه ماهیت نتفلیکس است، یعنی انحصارِ تکنولوژی، سیطره فرهنگی، ابزار سیاسی و بنگاه اقتصادیِ انحصاری، پشت کرده؟ یا به یکی از محصولات این دستگاهِ هژمونیک بدل شده است؟

اساساً از کِی به‌تصویرکشیدن ویرانشهر از دست نیروهایی که نمی‌خواستند به نیرویی در خدمت نظام حاکم بدل شوند، خارج شد و به دست نیروهای قدرتمندِ حافظِ نظم موجود در رسانه‌ها، دانشگاه‌ها، تریبون‌ها و کرسی‌ها، افتاد؟ اصلاً مگر ویرانشهر، برای همه ویرانشهر است؟ ویرانشهر، اساساً معنی‌ای غیر از آدم‌های ویرانشهری ندارد. ویرانشهرنشینان، چه کسانی هستند؟ چه گروه‌ها و طبقاتی؟ ویرانشهرشان را در مقابل چه کسانی یا موقعیت‌هایی می‌بینند؟ وقتی از خود می‌پرسند که چرا ساکن چنین شهری هستند، چه عوامل و عاملانی به ذهنشان می‌رسد؟ از ترسیم ویرانشهر، چه چیزی به دست می‌آورند؟ جز ناله و یأس و استیصال چه چیزی به انتظارشان نشسته است؟ یأس، حسِ ویرانشهری است، و آن وقتی که در صفحه‌ای بزرگ نمایش داده می‌شود، در دل آن حک خواهد شد؛ چرا که دیگر نمایش هم داده شد، همه فهمیدند که بدبختی از کجاست، همه فهمیدند که ویرانشهرها چقدر بدند، حالا دیگر باید به سرکارمان برگردیم، به ویرانشهر؛ همانجایی که برای زنده‌ماندن در آن هم باید جان بکنی.

آینه سیاه را چه کسانی می‌بینند؟ با چه سطح تحصیلاتی، چه طبقة اجتماعی و در چه کشورهایی؟ بخش اعظم این مخاطبان، ویرانشهرنشین نیستند، بلکه بر کرانه‌های آن نشسته‌اند و برای اینکه در آن مقیم نشوند، وضعیت را همانگونه که هست، سعی می‌کنند حفظ کنند. مخاطبان این نوشته چه کسانی هستند؟ کجایِ چه ویرانشهری ساکن شده‌اند؟ از آنها در اینجا خواسته می‌شود که با ویرانشهر چه کنند؟ برای آن غصه بخورند؟ برایش مرثیه بخوانند؟

آینه سیاه با نقد نحوه استفاده و گسترش تکنولوژی، مناسبات طبقاتی جامعه امروز را نیز به پرسش می‌کشد. با ورود به شبکه نتفلیکس، پلتفرمی که از فروش و اجاره پستی و آنلاین فیلم شروع کرد و به قدرت اول نمایش در جهان بدل شد، به تدریج، کیفیت بصری، عناصر تخیلی و هزینه ساخت آینه سیاه بالا رفت و همزمان پوسته انتقادی آن افتاد. نتفلیکسْ سرمایه‌داری، جنگ‌های امپریالیستی، برده‌داری، استثمار زنان و کودکان و فساد سیاسی را در بستری سرمایه‌دارانه، جنگ‌طلبانه و استثمارگر، نمایش می‌دهد.

کل سریال، به همان پسربچه «پانزده میلیون امتیازی» بدل می‌شود. پیشرفته‌ترین بسترهای سرمایه‌داری بازترین فضا را برای نقد خود ایجاد می‌کنند. این فضایی است که در واقع همه‌چیز را در خود حل و مصادره می‌کند، چرا که قدرت و پول زیادی را برای حل‌کردن همه چیز در خودش، به میدان می‌آورد. در ایران نیز، نخست شبکه افق با سیاستِ استودیوی عالی و دستمزدهای بالا، نیروهای زیادی را، از منتقد و غیرمنتقد، جذب کرد و به دنبال آن شبکه اوج، هرکسی را که اسم و رسمی داشت درون خودش برد. جوان پرنفوذی، با سرمایه‌گذاری‎‌هایِ کلان فرهادی، توکلی، کریمی و چاووشی‌به‌پایین را تهیه‌کنندگی می‌کند.

سایر جوانان هوشیارِ این حوزه نیز سعی می‌کنند همین مسیر را پیش بگیرند. تهیه‌کننده‌های سابق می‌نشینند به گله و شکایت که چرا نانِ نسبتاً چربشان را آجر کرده‌اند. آپارات و فیلیمو و هاشور و … به میدان می‌آیند و سینماها و سالن‌ها و تهیه‌کننده را می‌بلعند. اسپانسرها دیگر فقط اینها را خواهند شناخت، چرا که اینها تصویر و صداهایِ انحصاری “مردم” هستند، چرا که تنها اینها می‌توانند نقد کرده، شنیده و دیده شوند. این وضعیت شامل حال سایر رسانه‌ها نیز می‌شود. حوزه نشر و کتاب به همین سمت گرایش دارد و رسانه‌های خبری و تحلیلی نیز اساساً در همین منطق به پیش می‌روند.

مسأله اما درست همینجاست که چگونه چنین بستر و فضایی، هرچیزی را که در مقابلش بایستد می‌تواند به ضد خودش، یعنی بخش جذابی از همان بستر تبدیل کند؟ یعنی مسأله اینجاست که چگونه می‌توان به چنین سرنوشتی دچار نشد؟ در وهله اول، می‌توان گفت که بستر نقد را نمی‌توان از ماهیت نقد جدا دانست. چه حرفی در کجا زده می‌شود؟ به گوش و هوش چه کسانی می‎‌رسد؟ چه چیزی را دنبال می‌کند و به چه سمتی گرایش دارد؟ در کنار چه کسانی/طبقاتی/جریان‌هایی قرار می‌گیرد؟ در مقابل چه کسانی؟ هر رسانه و بسترِ ارتباطی‌ای، که شأنی انتقادی و ایجابی برای خود قائل شده است، اگر دائماً به این پرسش‌ها پاسخ ندهد، به سادگی می‌توان به ضد خود بدل شود؛ من‌جمله همین جا، همین متن.

[i]سرود ملیThe National Anthem»»  نخستین قسمت‌ این سریال است. یک شخص یا گروه ناشناس، با گروگان‌گیری یکی از اعضای خاندان سلطنتی با انتشار فایل ویدئویی در یوتیوب و توئیتر، شرط آزادی شاهزاده را، آمیزش نخست‌وزیر با خوک اعلام می‌کند. اقدامی که باید بصورت پخش زنده تلویزیونی صورت گیرد. نخست‌وزیر و تیم همراهش، پس از شکست در تمام راهکارهای جایگزین، تصمیم به موافقت با درخواست گروگان‌گیر می‌گیرند.

[ii] خرس سفید White Bear»»، روایت احوالات کابوس‌وار دختری است که از خواب برخواسته و دنیا را دگرگون می‌بیند. عده‌ای اسلحه به‌دست به دنبال انتقام از او هستند. دختر می‌گریزد و از مردم کمک می‌خواهد اما، همه نظاره‌گر او هستند. شهروندانِ دوربین به‌دست، فقط به تماشا نشسته‌اند.

[iii] نفرت میان ملت «Hated in the Nation» در آینده‌ای نزدیک رخ می‌دهد. وقوع قتل‌هایی عجیب باعث می‌شود تا یک کارآگاه و همکارش از سوی آژانس جرایم ملی مأمور به رسیدگی پرونده شوند. اطلاعاتی که بدست می‌آورند آن‌ها را به سوی یک شرکت الکترونیکی سوق می‌دهد که به تازگی توانسته با خلق زنبورهای الکترونیکی مجهز به هوش مصنوعی قدرتمند، انقلابی در زمینه فناوری ایجاد کند. با وقوع قتل‌های بعدی و سرنخ‌های دیگر، کار به تروریسم مجازی می‌رسد و معلوم می‌شود پای یک نفرت جهانی برای انتقام گرفتن از اشخاص معروف در توییتر در میان است.

[iv] نوبت والدو The Waldo Moment»»، روایت‌گر ایام انتخاباتی در انگلستان است. در گرماگرم رقابت‌های انتخاباتی بین دو حزب پرطرفدار، یک خرس کارتونی مجازی، هر دو نماینده احزاب را به چالش می‌کشد. این شخصیت انیمیشنی که توسط صداپیشه‌اش کنترل می‌شود، با صراحت لهجه و البته توهین، سعی در روشنگری علیه گروه‌های سیاسی دارد. محبوبیت این موجود مجازی به حدی می‌رسد که خود به عنوان نامزد انتخاباتی ثبت نام می‌کند.

[v] پانزده میلیون امتیاز Fifteen Million Merits»»، روایتگر روزهایی است که زمین دچار نوعی بحران انرژی شده و افراد از طریق رکاب زدن، امرار معاش می‌کنند. رکاب زنان از این طریق، علاوه بر تامین انرژی مجموعه خود، با کسب امتیاز، قادر به تهیه مایحتاج روزانه هم هستند. کارگران مجموعه می‌توانند با پرداخت 15 میلیون امتیاز، توانایی و یا استعداد خاص خود را در معرض داوری سران مجموعه قرار داده و از رکاب زدن رهایی یابند.

[vi]تمام خاطرات تو  The Entire History of You»» روایت‌گر روزهایی نزدیک به زمان حال است که اکثر شهروندان، با کاشت یک تراشه هوشمند کنار گوش، و یک لنز روی قرنیه، توانایی ضبط و مشاهده خاطراتشان را بدست آورده‌اند.

[vii] مردان علیه آتش «Men Against Fire» در یک ویران‌شهر و جهانی پسارستاخیزی رقم می‌خورد. تمرکز داستان بر روی سرباز جوانی است که وظیفه جوخه‌ای که در آن خدمت می‌کند، شناسایی و از بین بردن موجوداتی عجیب است که به «سوسک» معروف شده‌اند. در جریان یکی از ماموریت‌ها، اتفاقی برای استرایپ رخ می‌دهد که او را نسبت به همه چیز و خصوصاً ماهیت سوسک‌ها دچار شک می‌کند.

[viii] شیرجه «Nose Dive» درباره وسواس در ارتباط با شبکه‌های مجازی است. در آینده‌ای نه چندان دور شبکه‌های اجتماعی به قدری اهمیت پیدا می‌کنند که خدمات اجتماعی نیز بر اساس محبوبیت مردم در این شبکه‌ها به آنها ارائه می‌شود.

[ix] کله آهنی «Metalhead» در آینده‌ای سیاه می‌گذرد و درباره زنی است که در حال فرار از دست یک سگ مرگبار مکانیکی است.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.